تبليغاتX
·▪••ღ♥ღ●•▪·شبهای مشهد·▪••ღ♥ღ●•▪·
داستان شبهای مشهد .

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه یكدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره

زن جوان: خواهش میكنم، من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی كه دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی

مرد جوان: منو محكم بگیر

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان: باشه به شرط اینكه كلاه كاسكت منو برداری و روی سر خودت بذاری

آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میكنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید...!!!

در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتورسیكلت رخ داد، یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینكه زن جوان را مطلع كند با ترفندی كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند..

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مدیریت شبهای مشهد در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 1:8
موسيقي

با من گفتگو کنید